به وبسایت سایت اخبار بروز ایران و جهان خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت خبرخوان گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی - بخش دوم

مقدمه: مروری بر جامعه‌شناسی پزشکی

«جامعه‌شناسی پزشکی» اگرچه بعنوان زیرشاخه‌ای از «جامعه‌شناسی عمومی» رشته‌ای نسبتاً جدید محسوب می‌شود اما حالا دیگر به مرحله‌ای از رشد و توسعة خود رسیده است که یک فرهنگ لغت برای کمک به تعریف اصطلاحات و زمینه‌های مطالعاتی‌اش به یک ضرورت تبدیل شده باشد. امروزه جامعه‌شناسان پزشکی یکی از بزرگترین گروه‌های جامعه‌شناسان جهان را تشکیل می‌دهند؛ بعنوان مثال، در «انجمن جامعه‌شناسی» انگلیس و آلمان بخش «جامعه‌شناسی پزشکی» بزرگترین بخش تخصصی است؛ در میان جامعه‌شناسان آمریکایی هم جامعه‌شناسان پزشکی در ردة دوم قرار دارند. ضمن اینکه انجمن‌های «جامعه‌شناسی پزشکی و سلامت» سایر کشورهای اروپایی و نیز ژاپنی هم وجود دارند که باید آنها را هم در نظر داشت.

از زمان پیدایش «جامعه‌شناسی پزشکی» در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، این رشته نه تنها توانسته است تعداد زیادی از پزشکان را به خود جلب کند بلکه توانسته است اعتبار مالی قابل توجهی برای پژوهش‌های خود جذب کند، فرصت‌های شغلی مهمی در داخل و خارج دانشگاه‌ها فراهم سازد، کتاب‌های متعدد ارائه دهد و حجم بالایی از مقالات مندرج در مجلات تخصصی و عمومی را به خود اختصاص دهد.

«جامعه‌شناسی پزشکی» در ابتدا با گرایشی متفاوت نسبت به زمینه‌های محوری «جامعه‌شناسی» کار خود را آغاز کرد (Ruderman : 1981). برخلاف دین، حقوق، سیاست، شیوه‌های تولید اقتصادی و فرآیندهای اساسی اجتماعی، «علم پزشکی» به این دلیل که یک نهاد شکل‌دهنده به اجتماع بشری نبود از جانب نظریه‌پردازان پیشگام جامعه‌شناسی نادیده انگاشته شد. از این جهت سن «جامعه‌شناسی پزشکی» به پیش از اواخر دهة 1940 قد نمی‌دهد و تنها از اوایل دهة 1950 بود که یک فضای فکری بسیار متفاوت از تخصص‌های سنتی «جامعه‌شناسی» که بطور مستقیم ریشه در تفکر اجتماعی قرن نوزدهم داشت بوجود آمد؛ در نتیجه، «جامعه‌شناسی پزشکی» در شرایطی بی‌شباهت به بسیاری دیگر از زیرشاخه‌های «جامعه‌شناسی» رشد و نمو پیدا کرد.

مهم‌ترین وجه این بی‌شباهتی در این اصل است که «جامعه‌شناسی پزشکی» در آغاز از سوی کارگزاران و سیاست‌گزاران مالی و اعتباری بود که احساس نیاز شد [و نه فیلسوفان و متفکران و نظریه‌پردازان جامعه‌اندیش] و در حقیقت امر نخست اینها بودند که در زمینه‌های کاربردی چشم انتظار دانشی اجتماعی بودند که بتواند در حرفة پزشکی، کمپین‌های سلامت عمومی و تدوین سیاست‌های سلامت بکار بسته شود؛ در حالیکه سایر تخصص‌های جامعه‌شناختی در ارتباط با قشربندی اجتماعی، گروه‌ها، سازمان‌ها، کار، سیاست و مانند آن زمینه‌ساز نظریه‌ها شدند و مطالعات کلاسیک برجسته‌ای توسط چهره‌های بزرگ «جامعه‌شناسی» در این زمینه‌ها صورت پذیرفت.

با این حال، رشد فوق‌العادة «جامعه‌شناسی پزشکی»، هم در ایالات متحده و هم در اروپا در سال‌های اخیر به احتمال زیاد نمی‌توانست بدون حمایت‌های مالی قابل توجهی که برای مطالعات کاربردی از سوی دولت‌های متبوع فراهم شد محقق شود. بعنوان مثال، در ایالات متحده، که «جامعه‌شناسی پزشکی» به حد اعلای رشد و توسعة خود رسیده است، پیدایش این علم تا حد زیادی نتیجة توسعة «موسسة ملی سلامت» (NIH) در اواخر دهة 1940 بوده است؛ علی‌الخصوص تأسیس «موسسة ملی سلامت روان» (NIMH) که مطابق نظر «اگوست هالینگزهد۱» (1973) که خود در برخی از برنامه‌های تحقیقاتی اولیه شرکت داشته است، در ترغیب و تأمین بودجة پروژه‌های اجتماعی و پزشکی مشترک بسیار مؤثر بوده است.

بقول «ملکم جانسون2» (1975) «با تزریق این پول‌ها بود که نیروی محرک برای انجام کارها فراهم شد و جامعه‌شناسان و پزشکان کم‌کم علایق خود را تغییر دادند و با آغوش باز رشتة «جامعه‌شناسی پزشکی» را پذیرا شدند». زمانی «آلوین گولدنر۳» (1970) گفت که علوم اجتماعی در واقع تلاش‌های دولتی خوبْ‌تامین‌مالی شده برای کمک به حریف شدن با مسایل جامعة صنعتی و مشکلات دولت رفاه در غرب در دوران پس از جنگ جهانی دوم هستند؛ نخستین نمونه از این نوع علم اجتماعی «جامعه‌شناسی پزشکی» بود که در سایة این تلاش‌ها پا به عرصة وجود گذاشت. 

وضعیتی مشابه آنچه که در آمریکا رخ داد در اروپا هم پیش آمد. مطالعة انجام شده در اوایل دهة 1980 در نهایت چنین نتیجه گرفت که از نقطه نظر اغلب پاسخ‌دهندگان، حمایت‌های مالی دولت از تحقیقات، عامل اصلی کشش و جذابیت این رشته بوده است. این تحقیق تنها بخش کمی از این کشش و جذابیت را در ارتباط با دپارتمان‌های «جامعه‌شناسی» دانشگاه‌ها دانست و در کل پیوستگی ضعیفی میان این رشته و رشتة «جامعه‌شناسی عمومی» به تصویر کشید.

در تعیین تشخص و هویت یک فرد به عنوان جامعه‌شناس پزشکی علایق و پیوستگی‌های کاری بیشتر از پیش نیازهای حرفه‌ای و تخصصی ترجیح داده شد و طرح اشتغال غالب در این تحقیق، کار در یک موسسة پزشکی در نقش‌های کاربردی و عملیاتی همچون پژوهش‌گری بود. علاوه بر این، تنها حدود یک‌چهارم از پاسخ‌دهندگان درجة دکتری در «جامعه‌شناسی» داشتند و حدوداً یک‌سوم از آنها که خود را جامعه‌شناسان پزشکی معرفی کرده بودند در طول تحصیل‌شان هیچ‌گونه آموزش رسمی در زمینة «جامعه‌شناسی پزشکی» (اگرچه بمدت یک دوره / سمینار / کارگاه مصوب) دریافت نکرده بودند (Claus : 1982).

 

1- August Hollingshead
2- Malcolm Johnson
3- Alvin Gouldner

پایان بخش دوم



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

کودکان کار

در این کوره راه زندگی که خواسته یا ناخواسته در قبرستانی که بقولی در زبان محاوره آرامستان نام گرفته گذری می کنم. چشمم به قبری می افتد که انگار تازه صاحب مرحومی شده و نسبت به سایر قبور رفت و آمدهای زیادی دارد.

مردم دور آنرا حلقه زدند کودکانی را بوسطه آب ریختن روی قبر می بینم که با چه عجله و رقابتی در حال تکرار کار خودشان هستن، که همچون پروانه به دور شمع دور این قبر می چرخند تا بابت کاری که می کنند پولی و اجرتی بگیرند. اگر به صاحب عزا بگویید که با این کار نوعی بدآموزی می کنید قبول نمی کنند چرا که معتقدند یکبار است و تمام مساله چندبار یا یکبار برای شما اتفاق افتاده نیست.

وقتی کلی به قضیه نگاه می کنیم در جامعه می بینیم که کارهای بسیار بسیار سلف و دست پایینی موجبات رونق در کار و کاسبی می شود که کودکان ما بدون داشتن نوعی مهارت و مفید بودن در امر تولید همچون علف هایی هرز که از اطراف اشغال رشد می کنند که از یک طرف هیچ فایده ای به خود و جامعه نداشته و از طرف دیگر شغل های کاذبی را در بطن جامعه توسعه می دهند.

پیشرفت کلی یک جامعه را طرز فکر کوچک شهروندان تشکیل می دهد. وقتی که ما بزرگترها منافع مادی و خصوصی خود را به منافع مشترک معنوی و ملی ترجیح می دهیم و اولویتی خاص قایل می شویم آینده کودکانی را می سازیم که باید کاسه بدست به این و آن باید گدایی کنند.

ماهیت اصلی کار باید تولید باشد نه اینکه واسطه گری و دللالی، که هیچ نقش مثبتی در توسعه و رشد کار و سرمایه ندارد. بواسطه همین واسطه گری هاست که آحاد آن جامعه باید به بهره کشی از انسانهای پاک نهاد تن داده چرا که هیچ نقشی را در افزایش تولید ملی نخواهد داشت.

بیایید از دوران کودکی فرزندانمان به دیده تکریم به آنها نگاه کنیم نه بهره کشی و استثماری که در آن همه علایق و استعداد های آنها باید نابود شود. کودکم کودک بمان! چون هنوز بزرگان آموزش مهارت های لازم زندگی را نتوانسته اند بخوبی یاد دهند. تا وقتی خودمان تن به کار نمی دهیم و از طفره رفتن از کار احساس شادمانی می کنیم بدان که هنوز اسیر هوا و هوس هایی هستیم که انگار در خدمت تنبلی و بیکاری هستیم که سودی بهمراه نخواهد داشت.

باید از کودکی یادگرفت که آنچه موجبات ترقی و پیشرفت خانواده و جامعه و یا کشور می شود انجام کار مفید است که بتواند نیازهای اساسی جامعه را حل کند داشتن امنیت شغلی که بتواند فرد را در مقابل حوادث بیمه کند تا با خیال راحت زندگی نماید کودکی شروع فصل تلاش و سازندگی است از کودکی در پی شغلی که نتایج مفیدی داشته باشد نه شغل های کاذبی که چند صباحی دوام نمی آورند از خود نامی و یادی برجای نمی گذارند.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

«موقعیت فراز- موقعیت فرود» - بخش یازدهم

آن دسته از متفکران که در برابر هرگونه دوسوگرایی‌های افراطی به «حدّ واسط آن دو» گرایش پیدا می‌کنند و یا بعبارت دیگر در مقابل فریادهای گوش‌کرکن «این است و نه آن»های برخاسته از هر دو سو، به اعتدال زمزمه‌های «هم این است و هم آن» سرمی‌دهند می‌دانیم که علی‌القاعده «تلفیق‌گر» یا «تلفیق‌گرا» ‌خوانده می‌شوند.

«تلفیق‌گران» نقطۀ آغاز کارشان بدواً نومیدی از منازعات فکری بی‌پایان و بی‌هوده‌ایست که «اربابان اندیشه‌های افراطی» در هر دو سو آغازگر آن بوده‌اند و باز هم می‌باشند! اگر چه این عادت ناصواب «تاریخ» است که «اربابان افراط‌گر» را بسی بهتر بخاطر مبارک می‌سپارد تا هر کس دیگر را، با این وجود، «تلفیق‌گران» خودخواسته از خیر این «خوش‌خوانی تاریخ» درگذشته و با تمام وجود «حق‌جویانه» در ساحت استوار «اعتدال» اردو می‌زنند!

این «حق‌جویانه» که می‌گویم از این باب است که اینجا و در این نقطه، «تلفیق‌گران» عملاً در قامت «انسان حقیقت‌جو» ظاهر می‌شوند و این حرکت‌شان که «حقیقت» را در جایی به دور از دو سو جستجو می‌کنند هم رسماً در حریم فرهنگ و قاموس «حقیقت‌جویی» قرار می‌گیرد؛ مطابق این قاموس، هر گاه کشاکش میان دو گروه یا دو گرایش فکری بجایی رسید که با گذشت زمان هیچ یک نتوانست عملاً و نظراً بر دیگری غلبه کند این یعنی که «حقیقت» را ‌باید جایی در «حدّ واسط» آن‌دو کندوکاو کرد!

به این‌سو و آن‌سو کشیدن‌هایی که همیشه بر سر «حقیقت» رخ می‌دهد که نباید توجه داشت! «جایگاه حقیقت» همواره به دور از دوسوگرایی‌ها جایی در «میان» آن دو سو می‌باشد؛ حال اینکه این یا آن دسته چنین فکر می‌کنند که حقیقت به اطلاق در سمت و سوی آنها و با آنهاست به باور من، اگر که بخش کوچکی از آن را به حساب «غرض‌ورزی و حق‌پوشانی»شان بگذاریم بخش اعظم آن را باید به حساب «خطای دید» و «تصور موهوم» ناشی از آن بگذاریم!

اینکه هر کس و یا هر گروهی چنین فکر می‌کند که «حقیقت با اوست» درست به این می‌ماند که در جمعی پراکنده در یک اتاق که به صفحۀ یک تلویزیون نگاه می‌کنند آنگاه که گوینده‌ای در آن رو به آنها سخن می‌گوید هر کس در هر کجا که نشسته است با خود چنین می‌انگارد که گوینده رو به او و تنها با او سخن می‌گوید و با دیگرانش هیچ کاری نیست! آنچه مزید این تصور و توهم است اینست که ای عجب او هر کجا که ‌رود گوینده هم او را همراهی می‌کند و هیچ چشم از چشم او برنمی‌دارد! ...

حالا حکایت امثال ما و کشاکش‌مان بر سر نفس «حقیقت» و توصیف و تصرف آن هم چیزی شبیه این ماجراست! ماها اغلب فراموش می‌کنیم آنچه که در رابطه با «حقیقت یک امر» فریاد می‌زنیم کلاً نتیجۀ «دید»یست که از یکسو «شرایط موجود» و از سوی دیگر «موضع و موقعیت» ما نسبت به آن امکانش را برای ما فراهم ساخته است! «کم‌وکیف خود امر» هم که دخیل بر ماجراست!

با این توصیف چرا نباید همواره این «اطمینان» و یا لااقل این «احتمال» را بخود بدهیم که با تغییر شرایط و تغییر موضع و موقعیتمان نسبت به امر، بدواً «دید»مان نسبت به موضوع و بعداً «پندار و گفتار و کردار (یا بقولی سه‌گانه‌های عاملیت انسانی)‌مان نسبت به آن هم دستخوش تغییر و تحول گردد؟! تاریخ زیست بشر آیا کم داشته است و دارد از این تغییر و تحولها؟!

«به شرط عمر ادامه خواهد داشت».


Hossein_shiran
OrientalSociology@



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی - بخش اول

فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی  Dictionary of Medical  Sociology
نوشتۀ ویلیام سی. کاکرهام William C. Cockerham و فریس جی. ریتچی Ferris J. Ritchey
ترجمۀ حسین شیران Hossein Gh. Shiran
****************************************************
* پیشگفتار

بمحض اینکه یک رشته یا یک تخصص علمی با یک عینیت و هویت مشخصی رشد و توسعه می‌یابد نوعاً اجماع بر سر اینکه چه مفاهیمی در کانون مباحث آن رشته قرار بگیرند و نیز اینکه چه تعاریفی دقیقاً مبین این مفاهیم باشند هم بتدریج پدید می‌آید. در ارتباط با رشتۀ «جامعه‌شناسی پزشکی»1 و در حوزه‌ای فراخ‌تر از آن «جامعه‌شناسی سلامت و بیماری»2، خیلی وقت است که زمان ارائۀ یک «فرهنگ اصطلاح‌شناسی» فرارسیده است.

به عنوان یک تخصص جامعه‌شناختی، «جامعه‌شناسی پزشکی» تاریخ و ادبیات مجزایی دارد که به تحقیق محدوده‌ای بالغ بر چهار دهه را دربرمی‌گیرد. این ادبیات ترکیبی است از دو دانش «پزشکی»3 و «جامعه‌شناسی»4 و در حقیقت بازنمایندۀ تحلیل مناسبات میان «طب medicine»، «تندرستی health» و «جامعه society» می‌باشد.

در کنار جامعه‌شناسان پزشکی، پزشكان، پرستاران، روان‌شناسان، مددکاران اجتماعى، درمان‌گران، مديران بيمارستان، شرکت‌هاى بيمۀ سلامت، اقتصاددانان سلامت و چون اینها، در پژوهش‌ها، مراقبت از بیمار و عملکردهای شغلی‌شان به بینش‌های اساسی جامعه‌شناختی اتکا و استناد می‌کنند. بر این اساس این فرهنگ نه فقط می‌تواند یاری‌گر اساتید و دانشجویان «جامعه‌شناسی پزشکی» باشد بلکه همچنین می‌تواند یاری‌گر شاغلان و پژوهش‌گران در رشته‌های مرتبط با آن هم باشد که بهر حال با اصطلاحات جامعه‌شناختی و تعاریف مورد نیاز سروکار پیدا می‌کنند.

در این فرهنگ هر کجا که اصطلاحات به بیش از یک شیوه بکار برده شده‌اند تعاریف متعددی را برای آنها فراهم نموده یا تعریف مورد اجماعی را در ارتباط با آنها جستجو کرده‌ایم. اگر نه برای همه، دستکم برای اغلب اصطلاحات متعارف، بحث مختصری از مقالات نظری و عملی مرتبط با آنها را تدارک دیده و زمینه‌های کاربرد آنها را هم توضیح داده‌ایم.

برای برخی اصطلاحات هم به اقتضاء، ارجاع متقابل به اصطلاحات مرتبط را فراهم ساخته‌ایم تا به خواننده در جادادن درست یک مفهوم در زمینۀ تحقیقات معمولش یاری رسانده باشیم. ارجاعات متقابل آن اصطلاحاتی هستند که با حالت برجسته نمایان شده‌اند. به این ترتیب ما امیدواریم که مطالعۀ این فرهنگ خوانندگان را هر چه بیشتر به سمت حوزۀ «جامعه‌شناسی پزشکی» سوق بدهد.

اصطلاحات موجود در این فرهنگ بواسطۀ یک بازنگری منظم شاخص‌های مطرح در متون و آثار پژوهشی متعدد در زمینۀ «جامعه‌شناسی پزشکی» انتخاب شده‌اند. در مجموع ما مجلدات چندین نشریۀ جامعه‌شناختی پنج سال گذشته را مرور کرده‌ایم، همچنین لیستی از کلمات کلیدی را از منابع و نرم‌افزارهای مرجع از قبیل Index Medicus ، Sociological Abstracts و Medline بررسی کرده‌ایم.

بهر حال جامعه‌شناسی یک رشتۀ پژوهشی با زمینه‌های کاربردی متعدد است؛ علاوه بر این، این علم همچون هر علم دیگری از اصطلاحات حوزه‌های مرتبط هم وام گرفته است؛ بر این اساس ما لازم دیدیم برای جادادن اصطلاحات در این فرهنگ مجموعه‌ای از معیارها را در نظر بگیریم؛ این معیارها عبارتند از:

1- اصطلاحات عامی که توسط جامعه‌شناسان پزشکی ایجاد شده و مکرراً در پژوهش‌های جامعه‌شناختی مورد استفاده واقع شده‌اند.

2- اصطلاحات توصیفی که توسط جامعه‌شناسان پزشکی ایجاد شده و در قالب تعاریفی دقیق ترویج و تضمین شده‌اند.

3- اصطلاحاتی از حوزه‌های مرتبط که بخاطر کاربرد عملی‌شان بطور منظم توسط جامعه‌شناسان پزشکی مورد استفاده واقع شده‌اند (مانند اصطلاح «شیوع»5) و

4- به استثنای اصطلاحاتی از رشته‌های مرتبط که از خواننده انتظار می‌رود در جایی دیگر تعریفی برای آن بیاید (مانند «بی‌نظمی» یا «اغتشاش دوقطبی»6 که یک اصطلاح روان‌پزشکی است).

در مجموع، اصطلاحات فراوانی وجود دارند که بطور مشترک در جامعه‌شناسی و رشته‌های مرتبط دیگر بکار برده می‌شوند؛ از این اصطلاحات تنها آنهایی در این فرهنگ گنجانده شده‌اند که غالباً توسط جامعه‌شناسان پزشکی بنا به تناسب کاربردشان با سطوح تحلیل جامعه‌شناختی و حوزه‌های نظری بکرّات مورد استفاده واقع می‌شوند (مانند «اجتماع»7، «گروه8»، «سازمان»9، «ساختار»10، «رابطه»11 و غیره). ما همچنین توصیفی از جهت‌گیری‌های نظری جامعه‌شناختی برگزیده همچون «کارکردگرایی12» و «کنش متقابل نمادین13» را هم در آن گنجانده‌ایم.

کتاب‌شناسی ضمیمه شده در آخر این فرهنگ، از نقطه‌نظر عملی، دربرگیرندۀ بسیاری از منابع مفید برای ادبیات تحقیق در ارتباط با یک مفهوم خاص است. سبک استناد یا نقل‌قول‌ها به شیوۀ «مجلۀ جامعه‌شناسی آمریکا14» است. مدخل‌های کتاب‌شناسی به ترتیب حروف الفبا بر اساس نام خانوادگی نخستین نویسنده است. البته مدخل‌ها در این فرهنگ به ترتیب الفبا هستند اما بدون حروف تعریفی همچون an و the . هر کجا که اَشکال گوناگونی از یک مفهوم بطور معمول مورد استفاده واقع می‌شوند ارجاع متقابل به آن شکلی صورت گرفته است که به باور ما بیشتر مورد استفاده واقع گشته و بیشتر شناخته شده است.

در نهایت، نویسندگان مایل‌اند از کمک‌های بی‌دریغ «جفری ام. کلیر15» و «مایکل ریگلی16» قدردانی کنند که ایدۀ معیار گنجاندن اصطلاحات را فراهم ساختند و نیز مایل‌اند از «تاکایو اشفورد17» و «کریستین لیندکوئیست18» از بابت کمک به جستجوی کتابخانه‌ای و «کلی لاون19»، «شیلا وایدنر20» و «جکی سکین21» برای مونتاژ نسخه خطی تشکر کنند.

پایان بخش اول

1- Medical Sociology
2- Sociology of Health and Illness
3- Medicine
4- Sociology
5- Prevalence
6- Bipolar Disorder
7- Community
8 - Group
9- Organization
10- Structure
11- Relationship
12- Functionalism
13- Symbolic Interaction
14- The American Sociological Review
15- Jeffrey M. Clair
16- Michael Wrigley
17- Takayo Ashford
18- Christine Lindquist
19- Kelli Lawhon
20- Sheila Widener
21- Jackie Skeen



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

نرم‌افزار اندروید جامعه‌شناسی Social Theory

نرم‌افزار اندروید جامعه‌شناسی Social Theory

حاوی اهم مطالب در خصوص 37 نظریه‌پرداز اجتماعی به زبان انگلیسی

نمایی از محیط داخلی این برنامه را در تصاویر زیر ملاحظه فرمایید:

برای دانلود رایگان نرم‌افزار اندروید جامعه‌شناسی Social Theory لینک زیر را پی بگیرید:

Social_Theory.apk



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی Dictionary of Medical Sociology

فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی  Dictionary of Medical  Sociology

نوشتۀ ویلیام سی. کاکرهام William C. Cockerham و 

فریس جی. ریتچی Ferris J. Ritchey

ترجمۀ حسین شیران Hossein Gh. Shiran

در «جامعه‌شناسی شرقی»

(این مطلب بدلیل حذف اتفاقی برخی از مطالب سایت در سال 1393 از جمله بخش‌های نخست این کتاب از روی سرور دوباره بازنشر می‌گردد!)



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

«موقعیت فراز- موقعیت فرود» - بخش دهم

در خصوص حاکم بودن «ارزش‌ها و هنجارها» بر اعضاء جامعه ضرورتاً باید یک نکته را آنهم بحد کافی مورد توجه داشته باشیم و آن اینکه این «حاکمیت» که نوعی «حاکمیت ساختاری»ست، صرف‌نظر از خوب یا بد و یا لازم یا نالازم بودنش، علی‌الواقع هیچگاه «مطلق» و «بلامنازع» نبوده و نیست حتی اگر که در بادی امر خود اینگونه بنماید!

گرایش به چنین طرز تفکری، خواه‌ناخواه و یا آگاه‌ناآگاه، ما را به سمت و سوی مکتب «اصالت ساختار» سوق می‌دهد در حالی که «عقل و شعور حقیقت‌جویی»- آنسان که ما در تیپ ایده‌آل «انسان حقیقت‌جو» سراغش می‌گیریم، خود چنین حکم می‌کند که از این مکتب فکری تا جایی که از مکتب مقابل آن یعنی مکتب «اصالت ارادۀ انسانی» سر درنیاوریم باید دوری گزینیم!

این هر دو مکتب از این جهت که در تعریف و تبیین «واقعیت»، پا را بسی بیرون از دایرۀ «اعتدال» می‌نهند عملاً از حریم « حقیقت» دور می‌افتند! علی‌الواقع انسان نه آنسان که آن سر طیف معتقد است دربند «ساختار» است- چه اگر اینچنین می‌بود زندگی جامعوی بشر اینهمه دستخوش تغییر و تحول نمی‌گشت و عملاً در همان اشکال ساختاری آغازین‌اش فرومی‌ماند؛ و نه اینسان که این سر طیف می‌اندیشد فارغ از هر جبری، آزاد و مختار می‌زید- که اگر اینچنین هم می‌‌بود بقول معروف سنگ روی سنگ بند نمی‌شد و اصلاً و اساساً هیچ ساختاری شکل نمی‌گرفت که مبتنی بر آن ساختار کلانی همچون «جامعه» هم شکل بگیرد!

حال اینکه می‌بینیم به هر نوع هم «جامعه» شکل گرفته است و هم‌ این «جامعه» بواسطۀ «ارادۀ عوامل انسانی» بارها و بارها در طی دوران دچار «دگرگونی» گشته است واقعاً خود نشانۀ چیست؟ آیا جز این بوده و است که به هر حال، بر خلاف اطلاق‌گرایی‌ها و یکسونگری‌های این سر یا آن سر طیف، علی‌الواقع مطابق آنچه که تاریخ زیست بشر می‌نماید، هم «آن» بوده است و هم «این»، و هر دو به هر شکل در «تقابل و تعامل» باهم چنین سیر تحولاتی را در امر جامعه جاری ساخته‌اند و آن را بحدی که کنون شاهد آن هستیم رسانده‌اند؟ ...

این بحث که در ادبیات «جامعه‌شناسی» بیشتر به بحث دوسویۀ «ساختار/ عاملیت Structure / Agency» معروف است و از قضا یکی از بحث‌های مهم و حیاتی در حوزۀ تفکر اجتماعی می‌باشد و حتی برخی همچون «مارگارت آرچر Margaret Archer» آن را «بنیادی‌ترین قضیه در نظریۀ اجتماعی نوین» قلمداد کرده‌‌اند، اگرچه در بدو امر جامعه‌شناسان را حسب گرایش‌شان به این یا آن عامل به دو دسته تقسیم کرده است اما جای خوشبختی‌ست که «ازپی‌آیندگان» هرگز در بند این «دوگانگی» درنمانده‌اند و به تحقیق با گریز از هر گونه سوگرایی‌ افراطی، بحق «حقیقت» را جایی در «حد واسط» ایندو سو مورد جستجو قرار داده‌اند!

«به شرط عمر ادامه خواهد داشت».


Hossein_shiran
OrientalSociology@



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

سوپرگروه و کانال تلگرام «جامعه‌شناسان‌شرق»

«جامعه‌شناسی شرقی» دارای گروه و کانال تلگرام هم هست؛ دوستان علاقمند به بحث و گفتگو و پرسش و پاسخ در محضر اساتید مدعو می‌توانند با پی‌گرفتن لینک زیر به «سوپرگروه تلگرام جامعه‌شناسان‎شرق» بپیوندند. از پیش مقدمتان را گرامی می‌داریم:

https://telegram.me/joinchat/A9oSZUEd44vAxppvtWTuiA

 

جهت استفاده از مطالب متنوع مرتبط با جامعه و جامعه‌شناسی، «کانال تلگرام جامعه‌شناسی‌شرقی‌» هم صمیمانه پذیرای شماست:

https://telegram.me/orientalsociology



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

«موقعیت فراز- موقعیت فرود» - بخش نهم

در گذر از اهمیت و ضرورت «ارزش‌ها و هنجارها» که بخش پیش بدان پرداختیم در خصوص «سیطره و حاکمیت» آنها هم هیچ تردیدی نیست. در واقع همان‌طور که جامعة بدون ارزش‌ و هنجار وجود خارجی نداشته و ندارد ارزش و هنجارِ بدون سیطره و حاکمیت هم هیچ وجود و مصداق خارجی نداشته و ندارد و اصولاً نمی‌تواند هم داشته باشد چرا که در حقیقت امر، ارزش و هنجار به شرط سیطره و حاکمیت است که ارزش و هنجار است و اگر به هر دلیل و به هر ترتیب این سیطره و حاکمیت از آن ساقط گردد در واقع ارزش و هنجار بودن از آن ساقط گشته است!

سیطره و حاکمیت برای یک ارزش و هنجار بمثابۀ سایه یا سرسبزی برای یک درخت است! شما اگر که سایه یا سرسبزی را از یک درخت بگیرید در حقیقت درخت بودن را از آن گرفته‌اید! اصولاً و اساساً یک درخت با یک چنین ویژگی‌هایی‌ست که درخت است و ما هرگاه که مفهوم درخت را در نظر می‌گیریم خواه‌ناخواه آن را با سایه و سرسبزی‌اش درنظر می‌گیریم چرا که اینها در حقیقت جزء مفهومی درخت هستند!

با این توضیح اگر که فکر می‌کنید جایی ارزش‌ یا هنجاری سراغ دارید (یعنی واجد وجود خارجی‌ست) اما فاقد سیطره و حاکمیت است باید مطمئن باشید یا آنچه که شما ارزش‌ یا هنجارش می‌خوانید مشخصاً جزو ارزش‌ها یا هنجارهای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید نیست و یا اینکه قبلاً بوده است و حالا به هر دلیل و به هر ترتیب دیگر نیست! این ارزش و هنجار بی‌سیطره و حاکمیتی که شما به آن اشاره می‌کنید درست مثال آن درخت خشکیده‌ایست که دیگر دوران سایه‌ساری و سرسبزی‌اش سپری گشته است! ...

ارزش‌ها و هنجارها چیستند؟ «ارزش‌ها» و «هنجارها» به ترتیب «اصول» و «الگوها»یی هستند که به هر عنوان، جامعه آنها را برای ظهور و ثبوت حیات خود «خوب و صحیح و مطلوب» می‌انگارد و از این جهت اکیداً بر روی آنها حساسیت و تعصب می‌ورزد و همواره از تمام اعضای خود انتظار می‌برد در مقام عاملیت، رسماً به آنها اعتنا داشته و قطعاً موافق آنها پندار، گفتار و کردار بورزند!

اساساً «اصول» اعتنا‌کردنی هستند و «الگوها» عمل‌کردنی! به عبارت دیگر به اصول (: ارزش‌ها) باید اعتنا داشت و استناد ورزید مطابق الگوها (: هنجارها) هم عمل کرد! (به باور حقیر همانطور که قبلاً در نوشتار «در ایستگاه فرهنگ» هم اشاره داشته‌ام این درخورترین معنی و مفهوم برای «فرهنگ» است!) به زبان تمثیل، اصول (: ارزش‌ها) برای ما در حکم تابلوهای کنار جاده‌ها هستند که همواره باید به آنها اعتنا داشته باشیم و الگوها (: هنجارها) هم خود آن جاده‌هایی که پیش پای ما کشیده شده‌اند و ما به هر حال اگر که «راهی جامعه» هستیم عیناً و عملاً باید در قالب آنها رفت‌وآمد داشته باشیم!

بطور قطع من و شما خود این جاده‌ها را نکشیده‌ایم تابلوهایش را هم ما خود نصب نکرده‌ایم! این هر دو (که عموماً سازگار و متناسب باهم هستند) بنا به مناسباتی که دیگر اینجا جای بحثش نیست در طول زمان در بستر جامعه پدید آمده‌اند رشد و توسعه و تکامل یافته‌اند و حالا ما چه بخواهیم چه نخواهیم پیش ما گسترده شده‌اند و ما اگر که بخواهیم در «مقام عامل» حرکتی داشته باشیم (مثلاً از تبریز به تهران برویم یا برعکس) ناگزیر باید از راهی که جامعه از پیش در پیش پای ما گذاشته است گذر کنیم! به بهترین شکل این خود مصداق عینی آن سیطره و حاکمیتی است که اینجا موضوع بحث ما بود!

«به شرط عمر ادامه خواهد داشت».

Hossein_shiran
OrientalSociology@



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

وقتی "سکسوالیته" حقیقت بودن ما می‌شود!

دیروز حوالی عصر در خیابانی نزدیک مرکز شهر قدم می‌زدم، سنگینی نگاه‌های مردان و پسرانی را که با عبور خودم یا زن و دختری از کنارشان گویی موجودی عجیب یا فرازمینی دیده‌اند هر لحظه در اطرافم حس می‌‌کردم از کنار پسری حدودا ۲۶ ساله عبور کردم ،با نگاه‌های دنباله‌دار دختری را ورانداز می‌کرد و گاه‌گاهی نیز متلک یا کنایه‌ای نثارش می‌کرد..!!! دختری که تا حدودی هم به سر و وضعش رسیده بود و راه خود را می رفت،عصبانی شدم اما باز به راه خود ادامه دادم، این جریان، جریانی کلیشه ای و شاید پیش پا افتاده اما قابل تفکریست که بارها و بارها برای خودم، دوستانم و همجنس‌های خودم اتفاق افتاده است ...

این گونه برخوردها در همه جای دنیا نیز قابل وقوع است اما متأسفانه در ایران عمق فاجعه گاهی بیشتر می‌شود وقتی خبر از تجاوز و تعرض به بانوان شنیده می‌شود وقتی هنوز هم معیار بسیاری از کارفرمایان برای تصدی مشاغل مختلف، تمایلات جنسی و امثال آن باشد ... وقتی ... ! در جامعة ما باورها و پنداشت‌ها و رفتارهای جنسی متأثر از کمبود دانسته‌ها و آگاهی افراد در این حوزه از یک‌سو و بمباران اطلاعاتی، تصویری و ... (که حتی در بسیاری از موارد فقط اغراق است و نادرست) از طریق رسانه‌های ارتباطی نظیر اینترنت، شبکه‌های اجتماعی، ماهواره و ... از سویی دیگر است. به تعبیری مجراهای مختلف و بی‌شماری برای یادگیری و آموزش رفتارهای جنسی و ... را در اختیار داریم و از هر کدام چیزی را قرض گرفته و به هم چسبانیده‌ایم و این ملغمه‌ای از اطلاعات نادرست را در این زمینه در اختیار ما قرار داده است.

هنوز هم بسیاری از نوجوانان و جوانان مسائل مرتبط با بدن خود یا جنس مخالف و ... را از طریق تماشای فیلم‌های سرشار از اغراق ماهواره‌‌ای و یا آموزش‌های غلط و نادرست اینترنت می‌آموزند، هنوز هم با بسیاری از مسائل این حوزه ناآشنا هستند؛ چون همچنان دانستن این مسائل زشت و ناپسند محسوب می‌شود و همچنان یک تابو است. در صورتی که آگاهی دادن در این حوزه به افراد، به خصوص نوجوانان و جوانان جامعه می‌تواند آنان را در برابر بسیاری از تبعات و پیامدهای ناشی از برداشت افراطی از سکسوالیته واکسینه کرده یا حداقل بسیاری از کنجکاوی‌های مقتضای سنشان را با پاسخی درست و منطقی و علمی و به دور از اغراق روبرو کند.

سکسوالیته به فرانسوی: (sexualité) به معناهای میل جنسی، احساس جنسی، رابطه جنسی، جنسیت، رفتارهای جنسی، غریزه جنسی و غیره است. این اصطلاح شامل پدیده تولید مثل جنسیِ موجودات زنده، آمیزش جنسی، و در نهایت بسیاری از پدیده‌های فرهنگی مرتبط با رفتارهای جنسی است. (ویکی‌پدیای فرانسوی).

و با توجه به این تعریف باید انتظار داشت که تلاش دولت‌ها و رسانه‌ها و مردم بیشتر حول محور آموزش و الگوسازی فرهنگی در این زمینه باشد، در غیر این صورت وضع به همین منوال ادامه می‌یابد تا جایی که ظاهر و تن یک زن و حتی یک مرد به عنوان کالایی در نظر گرفته شده  و تفکر "بدن به مثابة کالا" جایگزین تفکر عقلانی و منطقی خواهد شد، به شخصیت زن-مرد به عنوان وجودی مستقل بها و ارزشی داده نمی‌شود، بلکه به میزان برخورداری از زیبایی و لذت بردن طرف مقابل در هر جایگاه و منصبی، به او امتیاز و امکانات تعلق می‌گیرد ... !

به جای پاک کردن صورت مسئله باید به فکر راه حل بود، رفتارهای سلبی و صرفاً بازدارنده برای مدتی ممکن است ایجاد ترس و وحشت کند یا حتی ثمربخش به نظر برسد اما به نظر می‌رسد که در درازمدت میل و حرص به انجام اقدامات منفی و دور زدن قوانین را در این خصوص نزد بسیاری از افراد افزایش می‌دهد. اما از منظری دیگر، می‌توان گفت سکسوالیته جزء تفکیک‌ناپذیر حیات بشری بوده و هست؛ رفتارها و تمایلات جنسی از آغاز آفرینش تا ابد با ما همراه بوده و خواهد بود. اما بشر امروز، مانند سایر حوزه‌ها به این حوزه نیز نگاهی ابزاری و سرمایه‌دارانه دارد؛ ظهور انواع شوهای لباس و شرکت‌های محصولات آرایشی و بهداشتی، انواع مدلینگ‌های تبلیغ لباس و اجناس و ....بازارهای پررونقی را برای صنایع تبلیغات، زیبایی، پوشاک و...به ارمغان آورده است. در اینجا نیز زنان- مردان به عنوان ابزار فروش بدن خود را مانند یک کالا به مشتریان عرضه کرده و می‌فروشند.

شاید بتوان این صنایع تبلیغاتی و تجارت در زمینة مد و لباس را نمونة بارز و مصداق "بدن به مثابة کالا" تلقی کرد، امروزه دامنة این تجارت‌ها نیز گسترده شده است، به بدن نگاهی ابزاری و جنسی می‌شود و این نگاه و طرز تفکر به جای جای جهان پراکنده شده و در بساری از حوزه‌های دیگر نیز رسوخ کرده است. وقتی با نحوة صحبت کردن یک دختر (با عشوه و اداها و حرکات خاص) میزان توجه از سوی جنس مخالف بیشتر می‌شود، وقتی بدن یا ظاهر یک زن یا مرد به عنوان کالایی خالی از فکر و ایده به فروش می‌رسد و زن یا مرد صرفاً  با "بدن" و "تمایلات جنسی" است که نمود می‌یابد نه دیدگاه و عقاید و ...؛ اینجاست که "ازخودبیگانگی مدرن" یا "بیگانگی نسبت به خویشتن" به اوج می‌رسد، " من نسبت به بدنم آگاهی ندارم و اجازة هر گونه برخورد به آن را به دیگران می‌دهم و "من کالایی جنسی هستم "... !

 راحت‌تر بگویم به دنبال مقصر در این بین نباید گشت، بلکه باید آگاهی و اطلاعاتمان را افزایش داده و رفتارهای خود را در این حیطه مورد سنجش و بازبینی قرار دهیم تا نگاه‌های صرفاً ابزاری به بدن تعدیل شود، تا از پوسته و سطح به عمق و کُنه مسئله توجه شود. این مبحث، مبحثی فرهنگی است و علیرغم گفتن این جمله که "سکس یک نیاز است و باید به هر طریق رفع شود" سکس صرفاً جنبة فیزیولوژیک و جسمی ندارد و باورها و پنداشت‌هایی که در پس آن نهفته است پیشینه‌ای به درازای تاریخ دارد.

همان‌طور که نوع غذا خوردن و یا حتی نوشیدن یک فنجان قهوه یا چای از فرهنگی به فرهنگی دیگر متفاوت است، این مقوله نیز دامنه و گستره وسیع و متفاوتی دارد. نوع برخورد با این مسائل است که آن‌ها را جهت می‌بخشد. با دیدی عقلانی و علمی می‌توانیم سیطرة سکسوالیته بر جنبه‌های مختلف زندگیمان را تعدیل کنیم نه اینکه چنان اسیر و شیفته‌اش شویم که همة امور و فعالیت‌ها و رفتارمان را تحت تسلط خود درآورد.

سیطرة سکسوالیته بر جامعه و افراد، توجه افراطی به بدن به عنوان کالا، چه زن و چه مرد، افراد را از شایستگی‌های واقعیشان دور کرده و توجه به امور ظاهری و سطحی را افزایش می‌دهد، هجوم پسران به باشگاه‌های پرورش اندام و تزریق آمپول و ... برای خوش هیکل شدن و دختران به آرایشگاه‌ها و اتاق‌های عمل  و خوشگلی و ... یک شکلی و یکدستی قیافه‌ها، امل خواندن افرادی که ظاهری ساده و طبیعی دارند و ... نمونه‌هایی کوچک از این جریان است! این قبیل مسائل جامعه را به جامعه‌ای بدن محور تبدیل می‌کند و اینجاست که ناخودآگاه به یاد جمله‌ای معروف می‌افتم به این مضمون که: "کاش به جای این همه باشگاه‌های پرورش اندام  و سالن‌های زیبایی، باشگاه‌های پرورش افکار داشتیم و دیدگاه‌ها و عقایدمان را تقویت می‌کردیم! ...

 

سمانه کوهستانی

کارشناس ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه گیلان



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

فرهنگ جامعه‌شناسی پزشکی - بخش دوم

مقدمه: مروری بر جامعه‌شناسی پزشکی

«جامعه‌شناسی پزشکی» اگرچه بعنوان زیرشاخه‌ای از «جامعه‌شناسی عمومی» رشته‌ای نسبتاً جدید محسوب می‌شود اما حالا دیگر به مرحله‌ای از رشد و توسعة خود رسیده است که یک فرهنگ لغت برای کمک به تعریف اصطلاحات و زمینه‌های مطالعاتی‌اش به یک ضرورت تبدیل شده باشد. امروزه جامعه‌شناسان پزشکی یکی از بزرگترین گروه‌های جامعه‌شناسان جهان را تشکیل می‌دهند؛ بعنوان مثال، در «انجمن جامعه‌شناسی» انگلیس و آلمان بخش «جامعه‌شناسی پزشکی» بزرگترین بخش تخصصی است؛ در میان جامعه‌شناسان آمریکایی هم جامعه‌شناسان پزشکی در ردة دوم قرار دارند. ضمن اینکه انجمن‌های «جامعه‌شناسی پزشکی و سلامت» سایر کشورهای اروپایی و نیز ژاپنی هم وجود دارند که باید آنها را هم در نظر داشت.

از زمان پیدایش «جامعه‌شناسی پزشکی» در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، این رشته نه تنها توانسته است تعداد زیادی از پزشکان را به خود جلب کند بلکه توانسته است اعتبار مالی قابل توجهی برای پژوهش‌های خود جذب کند، فرصت‌های شغلی مهمی در داخل و خارج دانشگاه‌ها فراهم سازد، کتاب‌های متعدد ارائه دهد و حجم بالایی از مقالات مندرج در مجلات تخصصی و عمومی را به خود اختصاص دهد.

«جامعه‌شناسی پزشکی» در ابتدا با گرایشی متفاوت نسبت به زمینه‌های محوری «جامعه‌شناسی» کار خود را آغاز کرد (Ruderman : 1981). برخلاف دین، حقوق، سیاست، شیوه‌های تولید اقتصادی و فرآیندهای اساسی اجتماعی، «علم پزشکی» به این دلیل که یک نهاد شکل‌دهنده به اجتماع بشری نبود از جانب نظریه‌پردازان پیشگام جامعه‌شناسی نادیده انگاشته شد. از این جهت سن «جامعه‌شناسی پزشکی» به پیش از اواخر دهة 1940 قد نمی‌دهد و تنها از اوایل دهة 1950 بود که یک فضای فکری بسیار متفاوت از تخصص‌های سنتی «جامعه‌شناسی» که بطور مستقیم ریشه در تفکر اجتماعی قرن نوزدهم داشت بوجود آمد؛ در نتیجه، «جامعه‌شناسی پزشکی» در شرایطی بی‌شباهت به بسیاری دیگر از زیرشاخه‌های «جامعه‌شناسی» رشد و نمو پیدا کرد.

مهم‌ترین وجه این بی‌شباهتی در این اصل است که «جامعه‌شناسی پزشکی» در آغاز از سوی کارگزاران و سیاست‌گزاران مالی و اعتباری بود که احساس نیاز شد [و نه فیلسوفان و متفکران و نظریه‌پردازان جامعه‌اندیش] و در حقیقت امر نخست اینها بودند که در زمینه‌های کاربردی چشم انتظار دانشی اجتماعی بودند که بتواند در حرفة پزشکی، کمپین‌های سلامت عمومی و تدوین سیاست‌های سلامت بکار بسته شود؛ در حالیکه سایر تخصص‌های جامعه‌شناختی در ارتباط با قشربندی اجتماعی، گروه‌ها، سازمان‌ها، کار، سیاست و مانند آن زمینه‌ساز نظریه‌ها شدند و مطالعات کلاسیک برجسته‌ای توسط چهره‌های بزرگ «جامعه‌شناسی» در این زمینه‌ها صورت پذیرفت.

با این حال، رشد فوق‌العادة «جامعه‌شناسی پزشکی»، هم در ایالات متحده و هم در اروپا در سال‌های اخیر به احتمال زیاد نمی‌توانست بدون حمایت‌های مالی قابل توجهی که برای مطالعات کاربردی از سوی دولت‌های متبوع فراهم شد محقق شود. بعنوان مثال، در ایالات متحده، که «جامعه‌شناسی پزشکی» به حد اعلای رشد و توسعة خود رسیده است، پیدایش این علم تا حد زیادی نتیجة توسعة «موسسة ملی سلامت» (NIH) در اواخر دهة 1940 بوده است؛ علی‌الخصوص تأسیس «موسسة ملی سلامت روان» (NIMH) که مطابق نظر «اگوست هالینگزهد۱» (1973) که خود در برخی از برنامه‌های تحقیقاتی اولیه شرکت داشته است، در ترغیب و تأمین بودجة پروژه‌های اجتماعی و پزشکی مشترک بسیار مؤثر بوده است.

بقول «ملکم جانسون2» (1975) «با تزریق این پول‌ها بود که نیروی محرک برای انجام کارها فراهم شد و جامعه‌شناسان و پزشکان کم‌کم علایق خود را تغییر دادند و با آغوش باز رشتة «جامعه‌شناسی پزشکی» را پذیرا شدند». زمانی «آلوین گولدنر۳» (1970) گفت که علوم اجتماعی در واقع تلاش‌های دولتی خوبْ‌تامین‌مالی شده برای کمک به حریف شدن با مسایل جامعة صنعتی و مشکلات دولت رفاه در غرب در دوران پس از جنگ جهانی دوم هستند؛ نخستین نمونه از این نوع علم اجتماعی «جامعه‌شناسی پزشکی» بود که در سایة این تلاش‌ها پا به عرصة وجود گذاشت. 

وضعیتی مشابه آنچه که در آمریکا رخ داد در اروپا هم پیش آمد. مطالعة انجام شده در اوایل دهة 1980 در نهایت چنین نتیجه گرفت که از نقطه نظر اغلب پاسخ‌دهندگان، حمایت‌های مالی دولت از تحقیقات، عامل اصلی کشش و جذابیت این رشته بوده است. این تحقیق تنها بخش کمی از این کشش و جذابیت را در ارتباط با دپارتمان‌های «جامعه‌شناسی» دانشگاه‌ها دانست و در کل پیوستگی ضعیفی میان این رشته و رشتة «جامعه‌شناسی عمومی» به تصویر کشید.

در تعیین تشخص و هویت یک فرد به عنوان جامعه‌شناس پزشکی علایق و پیوستگی‌های کاری بیشتر از پیش نیازهای حرفه‌ای و تخصصی ترجیح داده شد و طرح اشتغال غالب در این تحقیق، کار در یک موسسة پزشکی در نقش‌های کاربردی و عملیاتی همچون پژوهش‌گری بود. علاوه بر این، تنها حدود یک‌چهارم از پاسخ‌دهندگان درجة دکتری در «جامعه‌شناسی» داشتند و حدوداً یک‌سوم از آنها که خود را جامعه‌شناسان پزشکی معرفی کرده بودند در طول تحصیل‌شان هیچ‌گونه آموزش رسمی در زمینة «جامعه‌شناسی پزشکی» (اگرچه بمدت یک دوره / سمینار / کارگاه مصوب) دریافت نکرده بودند (Claus : 1982).

 

1- August Hollingshead
2- Malcolm Johnson
3- Alvin Gouldner

پایان بخش دوم



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

جامعه‌شناسی پیکره‌ای چندپاره

در نوشتار پیشین چنین آمد که برخی بر این گمانند که جامعه‌شناسی بیش از آنکه علم باشد و یا علم بنماید مجموعه‌ای از نظریات است؛ آنهم نه نظریاتی همسو و همیار بلکه نظریاتی مختلف‌المنظر و غیرهمسو که اغلب در وضعیت تقابل و گاهاً تضاد با یکدیگر بسر می‌برند و در یک کلام اگر که خلاصه کنیم باید که بگوییم در مجموع هم‌گریزی‌شان از هم‌آیی‌شان بیشتر است!

بهرحال چه بپذیریم و چه نپذیریم این خرده‌ایست که بر جامعه‌شناسی گرفته می‌شود! در توضیح این خرده که بعقیدة من بحق هم بر جامعه‌شناسی وارد می‌شود همین‌قدر بگویم که عموماً تصور ما از علم (Science) مجموعه شناخت‌هایی منظم و دقیق و البته "موافق باهم" است که فراتر از "سطح افراد" و گروه‌ها باشد و درکل اصول و چارچوبی معین را برای مطالعه و تبیین موضوعی مشخص ارائه دهد.

در حوزة جامعه‌شناسی می‌دانیم که از این نظر چندان در وضعیت مطلوبی بسر نمی‌بریم چه هنوز به آن نظم و دقت و توافق لازم در تبیین موضوع مورد نظر خویش دست نیافته‌ایم و هنوز شناخت‌های ما با مراتبی از تأخّر بسته به افراد و گروه‌ها می‌باشد و هم از اینروست که مدام از نظریه و نظریه‌پرداز و مکاتب مختلف سخن می‌گوییم و البته این چیز غریبی نیست و در محاورات و ارتباطات روزمره هم بکرّات با چنین روالی مواجهیم؛

آنجا که راستی و قطعیت خبری در حد بالایی باشد با اطمینان خاطر می‌گوییم که فلان واقعه اتفاق افتاده است و با ارائة شواهد و دلایلی خویشتن به تصدیق و تبیین آن می‌کوشیم اما اگر خبر از قطعیت لازم برخوردار نباشد متزلزل و "پاپس‌کشانه" می‌گوییم که واقعاً نمی‌دانیم! "فلانی" می‌گوید که آن واقعه اتفاق افتاده است! یعنی اینگونه توافق و اطمینان خود را از پشت خبر بر می‌داریم و در هر صورت راست و دروغش را به پای گوینده‌اش می‌گذاریم!

در حوزة علم هم چنین است؛ شناخت‌های با قطعیت بالا بهرحال از سطح فرد و گروه بالا می‌روند چه با مراتبی از تواتر مورد توافق عموم واقع شده و در نهایت جزو اصول قلمداد می‌شوند اما شناخت‌های با قطعیت و توافق پایین همچنان در سطح فرد یا گروه باقی می‌مانند تا با "شناخت‌های تکمیلی" که همیشه از راه می‌رسند یا به سطح «اصول» فراخیزند و یا از سطح «گمان» نیز فروغلطند!

علم را دو پر، گمان را یک پر است / ناقص آمد ظنّ، به پرواز ابـتر است
چون ز ظنّ وارست علمش رو نمود / شد دو پر آن مرغ یک پر، پرگشود

(مثنوی دفتر سوم)

عموم تبیین‌های ما در جامعه‌شناسی از جانب نظریاتی است که هنوز از سطح افراد فراتر نرفته‌اند و این همچنانکه گفتیم بخاطر آنست که به آن قدرت و قطعیت لازم برای تبیین‌گری واقعیت هنوز دست نیافته‌اند؛ اینست که می‌بینیم مثلاً «روش‌شناسی مردمنگارانه» همچنان بسته بنام «گارفینگل» است یا در «جامعه‌شناسی پدیده‌شناسی» مدام صحبت از «شوتس» است و یا در «نظریۀ تبادل» هنوز هم که هنوز است می‌گوییم که «هومنز» چنان گفتست و چنین می‌گوید! و یا مصادیق دیگر حتی در حوزه‌های دگر!

بی‌گمان این رویکردهای نظری عاری از حقیقت نیستند چه هرگز در برابر اندیشه‌های انتقادی و استدلالی که روزبروز قدرتمندتر و کوبنده‌تر می‌شوند دیری دوام نمی‌آوردند! اما مسئله‌ای که هست اینست که در هرحال، اینها هرکدام تنها بخشی از موضوع را فراگرفته و بخشی دیگر را فروگذاشته‌اند و دقیقتر اگر بگوییم تنها بخشی کوچک از موضوع را گرفته و بخشی بزرگ را وانهاده‌اند! و مسئله‌ای مهمتر از آن اینکه هرکدام سخت بر موضع خویش پافشاری می‌کنند و از گفتة خویش کوتاه نمی‌آیند و اینگونه عرصه را هم بر خود و هم بر دیگران تنگتر می‌سازند!

 و مسئله‌ای بازهم مهمتر از آن اینکه حتی متأخّران هم که می‌آیند یک‌به‌یک خواسته و ناخواسته بر این گود نابسامان می‌لغزند و سرانجام در معرکة گریزگری، یا جانب اینرا می‌گیرند یا جانب آنرا و یا هیچکدام و یا هر دو را! در این میان تنها این کش و قوس است که بسی زیادتر می‌شود و این حرف و حدیث است که بسی درازتر می‌شود! از اینروست که می‌بینیم جامعه‌شناسی بجای آنکه "قد برافرازد" و بالغتر گردد تنها شکمش پر می‌شود و روزبروز "چاق‌تر" و خپل‌تر می‌شود!

اگرچه کنت بعنوان بنیانگذار رسمی این علم آنرا آخرین علمی قلمداد کرده است که ظهور می‌کند و بعنوان "پیچیده‌ترین" دانش بشری بر پیچیده‌ترین جلوه‌های حیات بشری دلالت خواهد کرد- البته با طرح و توانی برخاسته از "اثباتگرایی او"، اما در ادامه دیدیم که جامعه‌شناسی تنها در حصار و انحصار دانش پوزیتیویستی او باقی نماند و بعدها متفکرانی دگر با اندیشه‌ها و طرح‌هایی دگر به میان برخاستند و هریک بنحوی بازهم بر پیچیدگی پیچیده‌ترین موضوع معرفت بشری افزودند آنگونه که اینک ما در حوزة نظری جامعه‌شناسی عملاً با شناخت‌هایی پاره پاره و پراکنده مواجه هستیم که چندان هم زیر یک سقف بردنی نیستند و عجب اینکه هرکدام با "گام‌هایی استوار" رو بسویی دگر می‌تازند و با "دستانی تفرقه‌ساز"، ساز ناکوک خویش را می‌نوازند!

برخی سنگ "کنشگر" را به سینه می‌زنند و خانة "ساختار" را خراب می‌خواهند! برخی دگر از سختی ساختار می‌گویند و چوب کنشگر را به حراج می‌گذارند! برخی هم از سر "آشتی‌خواهی" دست هردو را می‌گیرند و آخرش روی یکی را می‌بوسند! برخی هم همچو هومنز از هردو می‌زنند و خویش می‌بُرند و خویش می‌دوزند! برخی به کل می‌گرایند و برخی به جزء! برخی از جبر می‌گویند و برخی از آزادی! برخی از تبیین می‌گویند و برخی از تفهیم! برخی از روش می‌گویند و برخی از ارزش! از اینروست که ناگزیر با نهایت خویش‌آزاری و دل‌ناخواهی، اطلاق استعارة "پیکره‌ای‌ چندپاره" در مورد جامعه‌شناسی را روا می‌دارم!

تازه این از بطن و متنش و آن از نمود علمی‌اش که حتی بر سر تعریف خود جامعه‌شناسی هم توافق چندانی میان صاحبنظران بچشم نمی‌خورد و اگرچه می‌دانم که بحق این عدم توافق را به ماهیت چند بعدی و کیفیت چندگانة خود موضوع مورد مطالعه یعنی "حیات اجتماعی انسان" ربط می‌دهند و در هر صورت آبی بر آتش فروزان خویش می‌ریزند و تسکینی بهر دل سوزان خویش می‌جویند اما واقعیت اینست که نه فقط بر سر تعریف جامعه‌شناسی بلکه بر سر موضوع و قلمرو و هدف و حتی روش آنهم توافق کلی وجود ندارد! و جز اینها چه هستند که علم بودن و یا نبودن یک مجموعه شناخت را تعیین می‌کنند؟!

اینست که جامعه‌شناسی که بهرترتیب از زیر بار سنگین بحث‌های کلان فلسفی و معرفت‌شناسانۀ دیروز که بشدت بر سر هر کدام از موارد فوق جاری بود وارسته است همچنان با این چالش روبروست که «تبیین‌گری‌اش هنوز از سطح نظریه فراتر نرفته است»! براستی اینها همه نشان از چه دارند؟ آیا راهی که برگرفته‌ایم درست برگرفته‌ایم؟ آیا تا اینجا که از آن راه پیش آمده‌ایم درست آمده‌ایم؟ آیا زینپس هم باید از آن راهی برویم که پیشینیان از آن آمده‌اند؟ آیا هر آن اصلی که باید می‌گرفتیم برگرفته‌ایم؟ آیا این موضوع به تمامی همانیست که باید می‌گرفتیم و این راه همانیست که باید در پیش می‌گرفتیم؟ آیا در این راهی که آمده‌ایم جانب همه چیز و همه کس را گرفته‌ایم؟ آیا بهتر آن نیست که از این "کورمال کاویدن" حیات جمعی خویش اندکی دست نگهداریم و تأمل پیشه سازیم و در بود و نمود خویش باز اندیشیم؟

بهرحال هرچه است مسلّم اینست که آن "روشنی تمام‌تابی" که باید برآید و برکلیت موضوع بتابد هنوز از مشعل نسبتاً نوفروزان #جامعه_شناسی ساطع نمی‌شود و آن «شاه‌دانه‌»ای که باید پیدا شود و این «دانه‌های پراکندة تسبیح» را گرد هم آورد هنوز نمایان نشده است و اینک ناگزیر با این «دانش پاره پاره» و با آن دانه‌های پراکنده‌اش می‌سازیم تا آن زمان فرا رسد و آن پاره‌ها سوی هم آیند و در قالب یک روح و تن، پیکری رشید و رعنا سازند بر فراز دانش امروزی و مسلط بر نابسامانی‌های روزافزون جوامع بشری!

حالیا ما در حوزة جامعه‌شناسی در گیرودار آن "پیل‌آزمایی" معروف هستیم که مولوی در دفتر سوم مثنوی به شرح منظومش همت گماشته است؛ چه در دیرکرد آن "نور تمام‌تاب" و فقدان آن "دیدۀ دریانگر" که دیر یا زود باید از راه برسد و هنوز نرسیده است، موضوعی پیل آسا برگرفته‌ایم که بسی بر گُردۀ اندیشة حال و حاضرمان سنگینی می‌کند و لاجرم بر زمینش نهاده‌ایم و در تاریکی ناخواستة امروزمان هر یک بر گوشه‌ای از آن دست می‌گذاریم و خیال‌بافانه از تمامیت آن سخن می‌گوییم و قاطعانه بر کلیت آن حکم می‌رانیم؛ نظری بر این منظومه بیفکینم تا بعد! (در متن منظومه تأکیدها از نگارنده است):

پیلی اندر خانه "تاریک" بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی / اندر آن ظـلمت هـمی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود / اندر آن تاریکیَش "کف" می‌نمود
آن یکی را کف به خرطـوم اوفتاد / گفت چون ناودان است این نهاد!
آن یکی را دست بر گوشش رسید / آن بر او چون بادبیزن شد پدید!
آن یکی را کف چو بر پایش بسود / گفت شکل پیل دیدم چون عمود!
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت خود این پیل چون تختی بُدست!
هـمچنین هرکس به جزوی که رسید / فهم آن میکرد هرجا می‌شنید
از "نظرگه" گفتشان شد "مختلف" / آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هرکس اگر "شمعی" بُدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حسّ همچون کف دستست و بس / نـیست کف را بر هـمه‌ی او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر / کف بهل وز "دیدة دریا" نگر!

پایان



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وبسایت محفوظ است